|
|
||
|
اختتامیه
تمام شد...
همین پینوشت : به "وبنوشته های پینکو" (+) بیایید!
دیشب
در خوابم می خندیدی و زیر برف از درخت پرتقال ، گیلاس می کندی از چشم هایت می گفتی پریسا ...
بین عاشق شدن و قلب من همیشه فاصله ایست
قلب من پر از صدای پاهای بیگانه است من از باران حرف می زنم من از نهایت آسمان
پسرک اشک می ریخت مادر می گفت: "دیوانه شده ای؟" کسی چه می داند؟ پسرک می نوشت بی هیچ منطقی بی هیچ دلیلی نهاد با شناسه مطابقت نداشت اول شخص جمع و سوم شخص مفرد کسی چه می داند؟ شاید درستش همین بود پسرک برف را می بوسید مادر می گفت؟ "دیوانه شده ای" پسرک دیوانه شده یود پسرک من را در آینه می دید
|+| نوشته شده توسط Arash در 86/10/21 و ساعت 1:23| نظرات
می دونی ؟ ...
این روزها شعر های پر محتوا زیاد شده خز شده شاید ... می خوام چرت بنویسم گنگ ... بی محتوا ... می دونی پسر ؟ می خوام عشق رو با "الف" بنویسم
امروز باز خندید و زمزمه کرد: "دخترک سردتر از همیشه ای !"
مثل خطوطی در هم قهقهه می زنی. بی هیچ تعادلی. مثل موهایم که نمی دونی چرا همیشه تو صورتم ریخته و انگشتان باریک سردم که می لرزه |+| نوشته شده توسط Cho0bnam در 86/10/13 و ساعت 11:17| نظرات
می دانی؟ تا چند دقیقه پیش می خواستم یه شعر بگویم ولی دیگه بیخیالش شدم این جالب نیست؟ به نظر من که معرکس پسر |+| نوشته شده توسط Arash در 86/10/07 و ساعت 15:6| نظرات
زانو نزن تو خودِ تبرکی تو خودت مبارکی آتش را يُکش تو خودت مقدّسی خالی شو از دیروز قصه ها را فراموش کن تو خودِ تنفسی
کلمات تو را می خوانند اگر بخواهی اگر کمی فرصت باشد این جوانک پیر هنوز برایت می نویسد کلمات تو را می خوانند اگر لحظه ای تنها لحظه ای بخواهی ترانه بارانت می کنند
آزاد بودم...
بر باد بودم... بر باد نکردم... بر باد رفتم... منفور نبودم... منفور نکردم... منفور گشتم...
مغزِ من
دخترک گفت : قبول کن که همه چیز تمام شده ما مجبوریم که برویم پسرک پایین را نگاه می کرد دخترک ادامه داد: نگاه کن.ما خیلی وقته که با هم هستیم به هم عادت کردیم یه مدت که از هم دور باشیم همه چیز یادمون می ره پسرک پایین را نگاه می کرد و به اتفاقاتی که قرار بود بیفتد فکر می کرد ساده تمام می شد خیلی مسخره دخترک گفت : من دیگه می رم و رفت خیلی ساده خیلی مسخره ... پسرک راه افتاد ... ... دیوار را تازه رنگ کرده بودند بچه های خیابان پشتی انقدر روی این دیوار یادگاری نوشته بودند که دیگر رنگ دیوار قابل تشخیص نبود دیوار گچی و رنگ جدید آن سفید بود ... بنگ ... دیوار از خون سرخ شده بود پینوشت : این نوشته هیچ مفهومی ندارد.فقط یک سری چرندیات می باشد.همین
وحشت من از خنده ی من است...
...خنده های مضاعف از آنکه فریاد قهقهه سر دهم و در دل... عریان... زار زنم ...
می دانی؟ نه.نمی دانی! حوب می دانم این را |+| نوشته شده توسط Arash در 86/08/05 و ساعت 22:40| نظرات
|
وبلاگ جدید پینکو
منوی اصلی
صفحه
نخست لینک ها
Hilary FanClub
|
|