تبليغاتX
.: برج سرخ :.

 

 

 

 

اختتامیه

تمام شد...

همین

پینوشت : به "وبنوشته های پینکو" (+) بیایید!


|+| نوشته شده توسط Arash در 86/12/29 و ساعت 1:1| نظرات
 


پریسا

دیشب

در خوابم

می خندیدی و زیر برف

از درخت پرتقال ، گیلاس می کندی

از چشم هایت می گفتی پریسا ...


|+| نوشته شده توسط Arash در 86/10/30 و ساعت 23:13| نظرات
 


قلب من

بین عاشق شدن و قلب من همیشه فاصله ایست

قلب من پر از صدای پاهای بیگانه است

من از باران حرف می زنم من از نهایت آسمان


|+| نوشته شده توسط Kasra در 86/10/27 و ساعت 21:22| نظرات
 


پسرک

پسرک اشک می ریخت

مادر می گفت:

"دیوانه شده ای؟"

کسی چه می داند؟

پسرک می نوشت

بی هیچ منطقی

بی هیچ دلیلی

نهاد با شناسه مطابقت نداشت

اول شخص جمع و سوم شخص مفرد

کسی چه می داند؟

شاید درستش همین بود

پسرک برف را می بوسید

مادر می گفت؟

"دیوانه شده ای"

پسرک دیوانه شده یود

پسرک من را در آینه می دید

 


|+| نوشته شده توسط Arash در 86/10/21 و ساعت 1:23| نظرات
 


الف

می دونی ؟ ...

این روزها شعر های پر محتوا زیاد شده

خز شده شاید ...

می خوام چرت بنویسم

گنگ ...

بی محتوا ...

می دونی پسر ؟

می خوام عشق رو با "الف" بنویسم

 


|+| نوشته شده توسط Arash در 86/10/15 و ساعت 14:25| نظرات
 


Try to lie but it ain't me

امروز باز خندید و زمزمه کرد:

"دخترک سردتر از همیشه ای !"

 

مثل خطوطی

در هم

قهقهه می زنی.

بی هیچ تعادلی.

مثل موهایم

که نمی دونی چرا همیشه تو صورتم ریخته

و انگشتان باریک سردم

که می لرزه


|+| نوشته شده توسط Cho0bnam در 86/10/13 و ساعت 11:17| نظرات
 


یک موضوع جالب

می دانی؟

تا چند دقیقه پیش می خواستم یه شعر بگویم

ولی دیگه بیخیالش شدم

این جالب نیست؟

به نظر من که معرکس پسر


|+| نوشته شده توسط Arash در 86/10/07 و ساعت 15:6| نظرات
 


تنفس

زانو نزن

تو خودِ تبرکی

تو خودت مبارکی

آتش را يُکش

تو خودت مقدّسی

خالی شو از دیروز

قصه ها را فراموش کن

تو خودِ تنفسی

 


|+| نوشته شده توسط Arash در 86/09/29 و ساعت 23:8| نظرات
 


ترانه باران

کلمات تو را می خوانند

اگر بخواهی

اگر کمی فرصت باشد

این جوانک پیر هنوز برایت می نویسد

کلمات تو را می خوانند

اگر لحظه ای

تنها لحظه ای

بخواهی

ترانه بارانت می کنند

 


|+| نوشته شده توسط Arash در 86/09/27 و ساعت 22:49| نظرات
 


بر باد رفته

آزاد بودم...

   بر باد بودم...

      بر باد نکردم...

            بر باد رفتم...

  منفور نبودم...   منفور نکردم...   منفور گشتم...

                     


|+| نوشته شده توسط sir.leech در 86/09/25 و ساعت 14:28| نظرات
 


خورشید سرد شده

رنگها با افکار من بازی می کنند
من حرف ثانیه ها را می فهمم
با هم هم صداییم
چرا توقف کنم"
مردی در بن بست زمان له می شود
باران دیروز از ابر نبود اشک فرشته می چکد از بالای ابر
منو از یاد نبر
آدمها مردنی اند
مثل بقیه نگذر و نرو
کمی تفکر برای من کافیه ...

|+| نوشته شده توسط Kasra در 86/09/22 و ساعت 6:26| نظرات
 


مغز من

 

مغزِ من
مثلِ یک زندانی
خط خطی و محبوس است!
مغزِ من
مثلِ یک زندان بان
خسته و بی منطق و تنبل شده است!
مغزِ من، از تکلیف خسته شده ...
مغزِ من، از قانون خسته شده ...
مغزِ من، خسته ی قانون شکنی ست.
مغزِ من، خسته ی بی تکلیفی ست.
مغزِ من، از دیدن، رنجیدن، خسته شده.
مغزِ من، از مضحکه ی " فهمیدن" خسته شده.
مغزِ من، منزجر از دیدنِ انسانِ مدرن ...
مغزِ من، منزجر از مضحکه ی " پُست مدرن" !
مغزِ من، در زندان
زندگی، زندان بان.
مغزِ من، زندان بان
خود ِ من در زندان.
مغزِ من
از زندگی
خسته شده.
خود ِ این زندان بان
از زندان
خسته شده.

 


|+| نوشته شده توسط Cho0bnam در 86/09/14 و ساعت 22:0| نظرات
 


بنگ

دخترک گفت :

 قبول کن که همه چیز تمام شده

ما مجبوریم که برویم

پسرک پایین را نگاه می کرد

دخترک ادامه داد:

نگاه کن.ما خیلی وقته که با هم هستیم

به هم عادت کردیم

یه مدت که از هم دور باشیم همه چیز یادمون می ره

پسرک پایین را نگاه می کرد و به اتفاقاتی که قرار بود بیفتد فکر می کرد

ساده تمام می شد

خیلی مسخره

دخترک گفت :

من دیگه می رم

و رفت

خیلی ساده

خیلی مسخره ...

پسرک راه افتاد ...

...

دیوار را تازه رنگ کرده بودند

بچه های خیابان پشتی انقدر روی این دیوار یادگاری نوشته بودند که دیگر رنگ دیوار قابل تشخیص نبود

دیوار گچی و رنگ جدید آن سفید بود

...

بنگ

...

دیوار از خون سرخ شده بود

 

پینوشت : این نوشته هیچ مفهومی ندارد.فقط یک سری چرندیات می باشد.همین

 


|+| نوشته شده توسط Arash در 86/09/05 و ساعت 22:18| نظرات
 


وحشت

وحشت من از خنده ی من است...

                      ...خنده های مضاعف

از آنکه فریاد قهقهه سر دهم و در دل...

                                    عریان...

                                              زار زنم ...


|+| نوشته شده توسط sir.leech در 86/08/15 و ساعت 10:11| نظرات
 


می دانی؟

می دانی؟

نه.نمی دانی!

حوب می دانم این را


|+| نوشته شده توسط Arash در 86/08/05 و ساعت 22:40| نظرات
 


 

 

وبلاگ جدید پینکو


منوی اصلی

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو مطالب
نظرات وبلاگ

  RSS  


 

لینک ها

Hilary FanClub
صفحه پردازان
چرا...؟
تنهاترین مرده
بیراهه
دختر باد
پارادوکس!!!
زیر علامت ماه
بانوی تو
تنها در تاریکی
کمال,یادگار حاج عباس
Fugue




 

:: Designed By Arash.Kh ::